![]() |
![]() |
|
| عشق يعني تو مرا ميراني.......من به صد حوصله مي آيم باز |
|
خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زشت مرسی که پا به ما دادی واسه ی سگ دو زدن واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی خداجون ممنون از این که دو تا دست دادی به ما تا اونارو رو به هر مترسکی دراز کنیم خدا جون مرسی از این دلی که تو سینه مونه میتونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
یکشنبه سوم آبان 1388وقتي عقربه ها به 19:0رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
دلم گرفته است .... هر لحظه فرو میریزد .... چشمانم سیاهی میرود .... قلم بین انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرر میکند دواتم خالیست .... دفتر خاطراتم به انتها رسیده ورق بزنم؟ اگر برگ آخر باشد؟ خطوط صفحه چون جاده های پیچ در پیچ نگاه های بی فروغ اما نگاه مشتاقم را تا افق به دنبال میکشند کدامین است جاده ای که مرا به او میرساند؟
چیزی ارزشمند تر از همین امروز وجود ندارد
فراموش نشدنی ترین آرزوها آنهایی اند که اندوهی فراوان برای به دست آوردنشان کشیده ایم.
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند ....... چه تلخ است قصه ی عادت!
کشتی در ساحل امن تر است ولی برای این منظور ساخته نشده پس .....حرکت کن !
باید رفت باید غروب کرد و باید به سوی آسمان قدم گذاشت که تا شاید یافت کسی را که میداند راز تنهایی ام را....
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388وقتي عقربه ها به 15:10رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وآن یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد برای اینکه بی خود های هو می کردو با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان میداد با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین حک کرد: یک با یک برابر است از میان جمع شاگردان یکی بر خاست "همیشه یک نفر باید به پا خیزد...." به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگه به یکسو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود؟ آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود؟ و آن سیه چرده که مینالید پایین بود؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو میشد حال می پرسم: یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟ یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه هاتان بنویسید یک با یک برابر نیست
نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن لِِیلی ترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم نه آز آتش نه از سنگم نه از رومم نه از زنگم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم تو نیستی قصه ی دردم سیاهم، ساکتم، سردم اسیر خاکمو خسته اگر سبز و اگر زردم
تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی وزآن دلخستگانت راست اندوهی فراهم تو را من چشم در راهم شباهنگام ، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگان اند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم....
دلم خود را اگر انکار کرده تو را دیوانه وار اقرار کرده به تعداد تمام لحظه هایش تو را در خویشتن تکرار کرده
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
جمعه دوم اسفند 1387وقتي عقربه ها به 14:44رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
افسانه در شب تیره دیوانه ای کاو دل به رنگی گریزان سپرده در دره ی سرد و خلوت نشسته همچو ساقه ی گیاهی فسرده می کند داستانی غم آور
ای دل من،دل من،دل من بی نوا مضطرا قابل من با همه خوبی و قدر و دعوی از تو آخر چه شد حاصل من جز سرشکی به رخساره ی غم؟
می توانستی ای دل رهیدن گر نخوردی فریب زمانه آن چه دیدی ز خود دیدی و بس هر دم از یک ره و یک بهانه تا تو ای مست با من ستیزی تا به سرمستی و غم گساری با فسانه کنی دوستاری
عالمی دائم از وی گریزد با تو او را بود سازگاری مبتلایی نیابد به از تو مبتلایی که ماننده ی او کس درین راه لغزان ندیده آه! دیری است کاین قصه گویند: از بر شاخه مرغی پریده مانده بر جای از او آشیانه
من از این پس به همه عشق جهان می خندم به هوس بازی این بی خبران می خندم هرکه آرد سخن عشق به آن می خندم کارم از گریه گذشته است بدان می خندم ////////////////////////////////////////////////////////////////
چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟ دوره ی ارزانی است چه شرافت ارزان تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزان تر آبرو قیمت یک تکه ی نان و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان..... |
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
شنبه بیست و یکم دی 1387وقتي عقربه ها به 14:21رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
ناتانائیل، آرزو مکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی. هر مخلوقی نشانی از خداست و هیچ مخلوقی او را هویدا نمی سازد. همان دم که مخلوقی نظر مارا به خویشتن منحصر کند ، ما را از خدا بر میگرداند. ما همگی اعتقاد داریم که باید خدا را کشف کرد. دریغا که نمی دانیم همچنان که در انتظار او به سر می بریم به کدام درگاه نیاز آوریم. سرانجام نیز این طور می گوییم که او در همه جا هست، هر جا و نایافتنی است. به هر کجا بروی جز خدا چیزی را دیدار نمی توانی کرد. خدا همان است که پیش روی ماست. ناتانائیل من شوق را به تو خوام آموخت. اعمال ما به ما وابسته است، همچنان که درخشندگی به فسفر. درست است که اعمال ما ما را می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را دارد دلیل بر این است که سخت تر از دیگران سوخته است. برای من خواندن این که شن های ساحل نرم است کافی نیست . می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند. معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد برای من بیهوده است. هرگز در این جهان چیزی ندیده ام که حتی اندکی زیبا باشد مگر آنکه فورا آرزو کردم تا همه ی مهر من آنرا در برگیرد. آندره ژید |
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387وقتي عقربه ها به 13:48رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
و تو دور می شوی و انگار ابرها ستاره ام را می چینند و تک شقایقم در مرداب می میرد و حال در بطن این لحظه های سرد سبدهای سیب پر از خالی است و من آهسته زیر سایه ی درخت ها تب میکنم و در اغتشاش توهم برگها هذیان میگویم آه..... تو هرکجا هستی سری به خواب من بزن و ببین که هنوز بی شقایق، بی ستاره در چشم سیب ها رنگ میبازم و من فکر میکنم و به یاد می آورم روزی را که گفت"من هستم،تو هم باش" نگاهی میکنم، من هستم اما او.....
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد و نه شمارش ستاره ها تسکینم چرا صدایم کردی؟ چرا؟
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
چهارشنبه هفدهم مهر 1387وقتي عقربه ها به 13:42رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
من به گل.... من به درد.... من به مرگ برگ زرد.... من به عشق.... من به بازی بد این سرنوشت.... من به تلخی لحظه ی مرگ به پلیدی رخ سیب بهشت گرچه میخندم ولی بر من نمی خندد این دنیای بی قانون زشت
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست در گو ش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت!
بر ماسه ها نوشتم دریای هستی من از عشق تو سرشار این را به یاد بسپار بر ماسه ها نوشتی ای همزبان دیرین این آرزوی پاکی است اما به یاد بسپار
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387وقتي عقربه ها به 11:56رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
برای روز میلاد تن من نمی خوام پیرهن شادی بپوشی به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سرمستی بنوشی برای روز میلادم اگر تو به فكر هدیه ای ارزنده هستی مرا با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من :كه با من زنده هستی ....
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
چهارشنبه دوم مرداد 1387وقتي عقربه ها به 14:36رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
همه را مي شنوم... مي بينم.... من به اين جمله نمي انديشم. به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم تو بدان! اين را، تنها تو بدان... تو بيا، تو بمان تنها با من تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب من فداي تو به جاي همه گل ها تو بخند اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز ريسماني كن از آن موي دراز تو بگير تو ببند (فريدون مشيري)
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
شنبه بیست و دوم تیر 1387وقتي عقربه ها به 14:40رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
Even when we are apart
And distance feels so far We are still together, Love For I am where you are You can feel me near In the evening breeze I am right there with you In the wind through the trees Or in the clouds above High up in the skies Look real close, MY love You will see me through your eyes And when you feel a flutter Deep within your heart Remember, it is me right there For of you,i am a par
من براي سال هاي بعد مي نويسم .....سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود هميشه يكي بود .... يكي نبود....
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387وقتي عقربه ها به 16:2رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
كاش روياهايمان روزي حقيقت میشدند تنگناي سينه ها دشت محبت میشدند سادگي، مهر و صفا قانون انسان بودن است كاش قانون هايمان يك دم رعايت میشدند اشك هاي همدلي از روي مكر است و فريب كاش چشم هامان با صداقت میشدند گاهي از غم ميشود ويران دلم كاش دل ها همه مردانه قسمت میشدند
-زياده از حد خودت را تحت فشار نگذار بهترين چيز ها زماني اتفاق ميفته كه انتظارشو نداري!(گابريل گارسيا ماركز)
-كسي كه داراي عزمي راسخ است جهان را مطابق ميل خودش تغيير ميدهد(گوته)
-ما ندرتا به آنچه كه داريم فكر ميكنيم در حاليكه پيوسته در انديشه ي چيزهايي هستيم كه نداريم(شوپنهاور)
-هر اعتقادي داشته باشيد همان به شما برميگردد (كتاب مقدس)
-جسور باشيد نيروهاي قدرتمند به كمك شما خواهند آمد(باسيل كينگ)
-آنهايي فاتح ميشوند كه يقين دارند ميتوانند فاتح شوند(امرسون)
-نگذار چيزي تو را بترساند نگذار چيزي تو را ناراحت كند همه چيز گذراست به غير از خدا و خدا به تنهايي تورا كافي است (عارف قرن 16)
-سكوت عاملي است كه در آن چيزهاي بزرگ خود را به نمايش ميگذارند(توماس كارلايل)
-نه از خودت تعريف کن و نه بدگويي. اگر از خودت تعريف کني قبول نميکنند و اگر بدگويي کني بيش از آنچه اظهار داشتي تو را بد خواهند پنداشت. (کنفوسيوس)
-اگر قرار باشد بايستي و به طرف هر سگي که پارس ميکند سنگ پرتاب کني، هرگز به مقصد نميرسي. (لارنس استرن)
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387وقتي عقربه ها به 14:29رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
باز باران بی ترانه
گریه هایم عاشقانه میخورد بر سقف قلبم یاد ایام تو داشتن میزند سیلی به صورت باورت شاید نباشد مرده است قلبم زدستت فکر آنکه با تو بودم با تو بودم شاد بودم توی دشت آن نگاهت گم شدن در خاطراتت بود زیبا بود زیبا.......
سال جديد رو به همه تبريك ميگم
يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل والنهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386وقتي عقربه ها به 21:31رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
ترسم از روز سياهي است بيايي و چه سود رفته باشم و بداني كه چه ديرآمده اي
چشم ، چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نيستي پيشم؟ نگاه خيس تو كو؟ گوش گوش دو تا گوش دو دست باز يه آغوش بيا بگير قلبمو.... يادم تو را فراموش چوب چوب يه گردن جايي نري تو بي من دق ميكنم ميميرم اگه دور بشي از من دست دست دوتا پا ياد تو مونده اينجا يادت مياد كه گفتي بي تو نميرم هيچ جا؟ من، من يه عاشق همون مجنون سابق!
ملاصدرا ميگه:خدا بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك
ميشودو به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود و به
قدر ايمان تو كارگشا ميشود!
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
یکشنبه پنجم اسفند 1386وقتي عقربه ها به 18:30رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
مطمئن باش و برو ضربه ات كاري بود
دل من سخت شكست و چه زشت
به من و سادگي ام خنديدي
به من و عشقي پاك كه پر از ياد تو بود
تو برو.... برو تا راحت تر تكه هاي دل خود را سر هم بند زنم!
گفته بودي سهراب....!
( بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه ي عشق تر است)
ولي از خستگي عشق چه ميدانستي؟
شوكرانش را آيا هرگز به تو قطره قطره نوشاندنش كس
شده يكبار به جز گرمي عشق به غم سردي آن هم برسي؟
سردي عشق چيز ويرانگر بي احساسي است
در همه زندگي ات داشتي لحظه ي بي توصيفي
سهراب! عشق جز چهره ي گل ، آب ، درخت
چهره ي ديگري هم دارد
عشق سنگي است كه زيبايي را در نگاهم چه حقيرانه شكست
سهراب....! عشق را گرچه من تجربه اش كردم و شربتش را نوشيدم
گر تو هم تجربه اش ميكردي شايد چنين ميگفتي:
(بدترين درد رسيدن به نگاهي است كه در سردي عشق رنگ خود باخته است)
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386وقتي عقربه ها به 20:33رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
سلام ، منزل خداست؟
اين منم مزاحمي كه آشناست !
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يك
صداست!
شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما كه رسيده حساب بنده هايتان جداست؟
الو....
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شده
خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نميرسد كمي بلندتر؟
صداي من چطور؟
خوب و واضح است؟
اگر اجازه ميدهيد ميخواهم برايتان درددل كنم شنيده ام كه گريه بر تمام
دردها دواست! خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من
ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386وقتي عقربه ها به 20:8رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
خيلي دلم پره ازت
بود ونبود زندگيم
يه بار ديگه هستيمو باز
باختم به پاي سادگيم
يه بار ديگه تنهام گذاشت
اونكه چشاش دوسم نداشت
اونكه با رفتنش گل گريه رو
تو دلم گذاشت
چشماي بي گناه چي شد؟
اون همه گريه ها چي شد؟
دلي كه با من مي تپيد
بيدل و شيداي كي شد؟
|
|
+ در يكي از روزاي خدا مثل
دوشنبه دهم دی 1386وقتي عقربه ها به 10:47رسيدند يكي شايد یه غریبه غم دلشو نوشت|
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستي يه حادثه و جدايي يه قانونه بياييد حادثه آفرين و قانون شكن باشيم.
خنده بر لب ميزنم تا كس نداند راز من ورنه اين دنيا كه ما ديديم خنديدن نداشت |
|
RSS
|